تبليغاتX
الـــهه مهربون - سلام
---
لطفا چند لحضه صبر کنید ...
سلام
 



به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد







در سلام من تو باشی
در همه پندار و شهد زندگی
در من تو باشی

در سفر با من تو باشی
غربتی در خود نمی بینم
کنار من تو باشی

در کمین من تو باشی
صید تو باشم به شادی
چون که صیّادم تو باشی

در دلم خورشید تو باشی
در کویرم چشمه باشی
در حصارم جادّه باشی

در سلام تو چه باشم
در همه شعر تو و حرف دلت
ساز تو باشم

سهم تو از عشق چو باشم
بی زوال و جاودان
ختم غم و درد تو باشم

شب به شب پای تو باشم
ظلمت بی همدمی را
همچو شبتاب تو باشم

در کمینت سایه بودم
با دلت هم خانه بودم
با تنت یک شاخه بودم

در سرابم جادّه بودی
در کتابم آیه بودی
در کتابم آیه بودی


  نوشته شده در ساعت 1:59  توسط مهربون
طراحی توسط متی به سفارش میتی