
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد

در سلام من تو باشی
در همه پندار و شهد زندگی
در من تو باشی
در سفر با من تو باشی
غربتی در خود نمی بینم
کنار من تو باشی
در کمین من تو باشی
صید تو باشم به شادی
چون که صیّادم تو باشی
در دلم خورشید تو باشی
در کویرم چشمه باشی
در حصارم جادّه باشی
در سلام تو چه باشم
در همه شعر تو و حرف دلت
ساز تو باشم
سهم تو از عشق چو باشم
بی زوال و جاودان
ختم غم و درد تو باشم
شب به شب پای تو باشم
ظلمت بی همدمی را
همچو شبتاب تو باشم
در کمینت سایه بودم
با دلت هم خانه بودم
با تنت یک شاخه بودم
در کتابم آیه بودی
در کتابم آیه بودی
سلامت و بهروزی در کنار خانواده محترمتون داشته باشید


ضیافت های عاشق
را مرا یارای بودن
نیست تو ای خاتون خواب
من من تن خسته را
دریاب 
خوشا پیدا شدن در
عشق
برای گم شدن در
یار
چه دریایی میان
ماست
خوشا دیدار ما در
خواب
چه امیدی به این
ساحل
خوشا فریاد زیر
آب
خوشا عشق
و
خوشا خون جگر
خوردن
خوشا
مردن
خوشا از عاشقی
مردن
اگر خوابم
اگر بیدار
اگر مستم اگر
هوشیار
تو یاری کن مرا ای
یار
مرا هم خانه کن ، تا
صبح
نوازش کن مرا ، تا
خواب
همیشه خوابتو
دیدن
دلیل بودن من
بود
چراغ راه بیداری اگر
بود
از تو روشن
بود
نه از دور و نه از
نزدیک
تو از
خواب آمدی ای
عشق
خوشا خودسوزی
عاشق
مرا آتش زدی ای
عشق





مدتی من نبودم به خاطر امتحانات نتونستم به شما سر بزنم
شرمنده
پیشاپیش عید نوروز باستانی را به همه تبریک عرض میکنم سال خوبی و خوشی داشته باشید
پاینده باشید




صدايت را مي خواهم تا موسيقي
سکوت لحظه هايم باشد
نگاهت را مي خواهم تا روشني
چشمهاي خسته ام باشد
وجودت را مي خواهم تا گرماي قنديل
آغوشم باشد
خيالت را مي خواهم تا خاطره
لحظه هاي فراموشم باشد 
دستها يت را مي خواهم تا
نوازشگر بي کسي اشکهايم باشد 
و تنها خنده هايت را مي خواهم تا
مرحم کهنه زخمهای زندگي ام باشد
آري تنها تو را می خواهم





Mourning the night of the dead, when I begin to wail
With my tearful lamentations, weave many a tale.
Remembering my home and friends, I cry so much
That the way of travelling, everyone will assail.
My home is with my friends, not in a strange land
O God, back to my friends, show and pave my trail.
Only with God's grace, my companion on the path
I shall raise my flag at the Tavern of the Grail.
When will ever the youth take advice of the old?
Once again, young idols, ardently I love and hail.
My sole companion is the breeze & Northern Wind
Save the breeze, everyone, in befriending me shall fail.
The hope of my friend's home is my water of life
Let the scent of Iran upon the breeze set sail.
My tears rolled & displayed my faults upon my face
My slanderer is at home, I complain to what avail?
I heard Venus at dawn, while drawing open the veil
Enslaved to Miti's voice and sweet songs in detail.

نـماز شام غریبان چو گریه آغازم
بـه مویههای غریبانـه قصـه پردازم
بـه یاد یار و دیار آن چنان بـگریم زار
کـه از جهان ره و رسم سـفر براندازم
مـن از دیار حبیبم نـه از بـلاد غریب
مـهیمـنا بـه رفیقان خود رسان بازم 
خدای را مددی ای رفیق ره تا مـن
بـه کوی میکده دیگر عـلـم برافرازم
خرد ز پیری مـن کی حـساب برگیرد
کـه باز با صنمی طفل عشق میبازم
بـجز صبا و شمالم نمیشناسد کس
عزیز مـن که بجز باد نیست دمـسازم
هوای مـنزل یار آب زندگانی ماسـت 
صـبا بیار نـسیمی ز خاک ایرانم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شـکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت
غـلام متی خوش لهجه خوش آوازم

